تبليغاتX
مهر خاموشي نگردد پرده اسرار عشق....

مهر خاموشي نگردد پرده اسرار عشق....

خیلی دلگیرم از خودم ... دلم می خواد می تونستم این قدر گریه کنم که سبک بشم ...

خدایا به اندازه یه دنیا از خودم و تو خجالت می کشم ...

ممنونم که نجاتم دادی ... ممنونم که نذاشتی خیلی دیر بشه ... اگه امروز به خاطر گذشته ای که دارم شرمنده ام فقط به خاطر کمک تو بود .... اونم درست وقتی که فکر میکردم دیگه تنهام گذاشتی ... من احمق بودم .... خودم با تو نبودم و فکر می کردم تو نیستی ... تو با نشونه هات کمکم کردی ... اگه این فرشته های مهربون نبودن معلوم نبود سر من چی می یاد ....!!!!

خدایا هنوزم به کمکت محتاجم .. بیشتر از قبل .. به نشونه هات محتاجم .... به نوازشات محتاجم....

دلم می خواد همیشه پیشم باشی ... فرشته هات پیشم باشن .... تو که می دونی چقدر از تنهایی بدم می یاد ....

حالا خوب می دونم چیا تو زندگیم گم شده و از اینکه آروم آروم در حال برگشتن خوشحالم !

کمکم کن .... خیلییییییییییییی دوست دارم ...و یه عالمه شرمنده ....

من رو به خاطر همه بدی هام ببخش..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:37  توسط مهری  | 

بالاخره دلیل دلشوره ها روشن شد ....

اتفاق بد !!!!!!!

و من هنوز هم به شدت دلشوره دارم ..... خدا به خیر کند .....

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:13  توسط مهری  | 

وقتی اینجوری می شویم :

 یا شدیدا استرس داریم .... استرس

یا قراره اتفاق بدی بیفته ....

یا کسی داره شدیدا به ما فکر می کنه ...

یا عاشق شده ایم ....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 6:35  توسط مهری  | 

می رویم سفر

!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:10  توسط مهری  | 

خدایا ... خیلی اوقات دوست دارم کسی بود که توی این زندگی پر فراز و نشیب همدمم بود .... مایه دلگرمیم بود .... عاشقم بود و عاشقش بودم ....

اما این رو هم می دونم که واسه عشق هنوز خیلی بی لیاقتم .... وجودم واسه پذیرش یه چنین گوهری هنوز خیلی ناپاکه ....شاید این چیزیه که باید بفهمم .....

یه روزایی عشق توی همه جا بود ... توی لحظه لحظه زندگیم .... اما حالا چی؟؟؟!!!

خدایا خوب می دونی ازت چی می خوام .... مثل همیشه کمک!! وقتی که تنهای تنهام .... وقتی که دستم به هیچ جا نمی رسه....خدایا ازت می خوام کمکم کنی خطا نرم .... یعنی به نظرت می تونم مثل قدیما دختر خوبی باشم ؟؟؟

خدایا میگم تو که تنهام نذاشتی ؟؟؟! خدایا تو که می دونی وقتی حس می کنم تنهام غصه ام میشه ...

خدایا یادمه یه معلم داشتیم که همیشه بهمون می گفت :" شما وجودتون هنوز پاکه " .... فکر کنم حالا می فهمم اون روزها چی می گفته ....

خدایا من می خوام پاک باشم .... پاک و مهربون ..... یعنی میشه ؟؟؟ کمکم می کنی ؟؟؟؟


پ ن : چقدر من این شکلک ها رو دوس دارم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:52  توسط مهری  | 

روزهایمان پر شده از تخم مرغ ، تست ، تهی ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 18:55  توسط مهری  | 

من در جایی زندگی میکنم که یک زن حق ساز زدن روی سن رو نداره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:33  توسط مهری  | 

 خدایا ممنون به خاطر نشونه هات ... این خوابهای پی در پی که میشه گفت زندگیم رو خیلی تحت تاثیر قرار داده ... احساس سبکی می کنم خدایا...! خدایا کاری کن که نشونه هات رو هیچ وقت نادیده نگیرم ....  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:33  توسط مهری  | 

موچین رو بر میداره و می گه خاااااله ... بشین می خوام آرایشت کنم ....

موچین رو می بره سمت ابروهام ...صورتمو می کشم کنار و چشامو می بندم ....

می گه : اِ اِ اِ ..... خااااااااااااااله ...چرا اینجوری میکنی ؟؟؟؟

می گم : خاله الآن می زنی کورم می کنی آخه .....  حالا نمی شه بند بندازی ؟؟؟

می گه : نترس خاله ...این آرایشه ... آرایش که ترس نداره ... حالا من میگیرمت که نترسی ...

و دست های کوچولوش رو می ذاره رو لپم ..... و موچین رو می بره سمت ابروهام ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:28  توسط مهری  | 

حس آزاد بودن مثل حس یه بادبادکه ! حس رهایی !.... می تونی بچرخی ...برقصی ....بی حرکت باشی .... بالا بری ...پایین بیای ... بری پیش ابرها... خورشید ... خدا ..!!! اما یه نخ هست .... یه نخ هست که بهش بندی و یه دستی که این نخ رو گرفته ! .... این نخ اگه نباشه شاید دیگه نفهمی کجا میری ...باد بیاد و ببردت .... معلوم نیست کجا ؟! ....شاید ناکجا !!!!

بادبادک!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:19  توسط مهری  | 

آخرین پستی که در هلیا نوشت خوانده ام این زیری است :

فکر می‌کنم مسخره باشد که مردی به این فهمیدگی برای همچو زنی رنج بکشد که حتی زن جالبی هم نیست، چون می‌گویند خیلی احمق است.
این را با خردمندی آدم‌های عاشق نشده گفت که معتقدند یک مرد فهمیده باید تنها به خاطر کسی غصه بخورد که لیاقتش را داشته باشد؛ و این کمابیش به ان می‌ماند که کسی تعجب کند
چرا آدم به خاطر چیزی به کوچکی یک باسیل ناقابل دچار وبا می‌شود.
مارسل پروست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:20  توسط مهری  | 

نمی دونم چرا وقتی کسی به پدر و برادرم می گه قالتاق، معده خالیم شروع می کنه به هم خوردن و بعد از آن  استفراغ!! و اشکی که باهاش قاطی میشه ....

 پ ن  ۱ : خدایا بهم صبر بده ..   قبول که من پا تا سر خطام ... ولی بابام و داداشم نه !! قالتاق نه !! بابای من نصف خط هم به زور داره چه برسه به هفت تا خط ....

پ ن  ۲ :

نمی دونستم قالتاق دقیقا یعنی چه ؟؟! اونقدری می دونستم که معنی خوبی نداره !! رفتم سراغ فرهنگ لغت ...

قالتاق یعنی : زین اسب ، آدم هفت خط و شارلاتان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:8  توسط مهری 

خدایا ... کاش پیشترها دانسته بودم تو عاشق بی همتایی ... تو عشق مطلقی ... تو شنونده بینایی!

کاش دانسته بودم محرم اسرار تویی .... کاش دانسته بودم تواب الرحیم تویی.... ستارالعیوب تویی...

از آن روزی که توبه را خواندم .... که ساعت ها در آغوش فرشته ات در زمین اشک ریختم ... تو خود شاهدی ... شاهدی مطلق ... شاهدی بینا ....که خالصانه عهد بستم که روی به سوی تو برگردانم

اکنون آنچه می خواهم فقط آرامش است و سکوت ..... سکوت در برابر بندگانت .....

یاریم کن .... که تنها یاورم تویی....  !

  

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:25  توسط مهری 

راستش قالب فعلیم رو خیلی دوست دارم ...همیشه معتقد بودم این قالب همون جوری که محتوای توش داره یه گوشه هایی از منیت مهری رو نشون می ده هست ... حال و هوای درونیم توش خلاصه میشه !!! لااقل یه گوشه هاییش !!!!

 بذار از بالاترین جاش شروع کنم ...اون نوار آبی که توش نوشته شده "سکوت " ! چقدر این کلمه رو دوست دارم ..... و چقدر دوست دارم" سکوتم ساکت و گیرا " باشه .... 

کمی که پایین بیای می رسی به این : " مهر خاموشی نگردد پرده اسرار عشق " .... راستش این بیت رو   +AB  پیشنهاد کرد .... و چقدر پر از حرفه !

کمی پایین تر دخترکی نشسته ... در میان عالم اصوات ...تنها و شاید غمگین ... مهم تر از همه ساکت ...!  اون ساکته اما اطرافش پر از صداست ...طنین یک صدا مثل لالایی ... آروم و گوشنواز ! معلوم نیست به این صداها گوش میده یا نه ! احتمالا گاهگاهی می شنوه چون دخترک صدا رو دوست داره ! نوا رو دوست داره !شنیدن رو دوست داره !  این رو از ساز کنارش میشه فهمید ! اما ساکته ... حتی با سازش هم حرف نمی زنه ... !!!! مثل دو تا دوست که کنار هم می شینن ...هر دو پر از حرف اما هیچی نمی گن ! احتمالا دخترک خیلی راضیه که توی این تنهایی و سکوت دوستی پیششه که می تونه اگه بخواد باهاش فریاد بزنه .... دخترک از حضور سازش خیلی راضیه ... اگه نبود پرتش می کرد اون طرف .... معلومه چون حالا که حتی حوصله هیچ کی رو نداره حوصله اون رو داره...  

لباس تنش و ساز کنارش اصالتش رو نشون می ده... نشون میده اون سنت رو دوست داره و بهش پایبنده !!

دخترک اما کمی غمگین به نظر می یاد ... شایدم خسته !! و شاید شرمگین !!!!!! آخه موهاش روی صورتش رو پوشونده ...شاید نمی خواد کسی ببیندش !! شاید موهاش حجاب خوبی باشه برای پوشاندن صورتش .... کسی چه می دونه شاید اون زیر اشک می ریزه .... شایدم این قدر مغروره که دوست نداره هر رهگذری اشکاش رو ببینه !!!

نشسته و صداها رو گوش می ده ... شاید معصوم جون بهش خوب شنیدن رو یاد داده .... کسی چه می دونه شاید داره به صداهای گذشته گوش می ده .... آخه اون اعتقاد داره نوا ها هیچ وقت نمی میرن .... این انسانه که میراست و دیگه نمی شنودشون ....  شاید اون صداهای قشنگی داره از گذشته و یا شاید آینده میشنوه . (اگه اینجور باشه خوش به حالش)....

شایدم داره آروم آواز می خونه ... و این صداهای اطرافش صدای اواز خودشه ...!

عکس سمت راستی هم توش پر از صداست ...! و یک کاسه ! شاید توش آب باشه ...شایدم خالی باشه ....  من مطمئنم کاسه گدایی نیست ...اگه هم باشه واسه گدایی محبته نه پول !

"و من هر لحظه پر می شوم از خاموشی " !!! معلومه صاحب این جمله شنیدن و صدا رو دوست داره حتی توی این سکوت .... اما این خاموشی کی میشه فریاد ؟؟؟!! معلوم نیست .... کی این سکوت تموم میشه ؟ .... معلوم نیست ..... شاید وقتی که عاشق بشه !!! اخه نوشته :

مهر خاموشی نگردد پرده اسرار عشق

یعنی با خاموشی نمی شه اسرار عاشقی رو پنهون کرد .... شاید عشق از درون آدم فریاد میکشه خودش رو !! اگه عشق باشه عین روز روشنه  که هست !!!!

و اما صدای شاملو ....

ساقی گل و سبزه بس طربناک شدست ......

.

و

می نوش و گلی بچین که تا در نگری

گل خاک شدست و سبزه خاشاک شدست

---------- 

گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست  دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشت همچون کف دست

------------------------------------------ 

حالا مدتیه به فکر افتارم که قالب رو عوضش کنم ....  دو تا قالب هم پیدا کردم که از بین بقیه بیشتر دوسشون دارم ....اما تصمیم گیری همیشه سخت بوده ...

دخترک!

اولی این بالاییه ... یه دخترک تنها !!شایدم خسته .... خسته از زندگی امروزش.... شاید این دخترک همون دخترک قالب فعلیمه ! با همون موهای صاف !!!! کسی چه می دونه ؟!....شاید روزگار مجبورش کرده که لباس تنش رو عوض کنه ... سازش رو بذاره کنار و خیلی از اعتقاداتش رو !!!!..... دخترک بزرگ نشده با اینکه زمان خیلی گذشته .... آخه اون بچگی و صداقتش رو دوست داره ... !

دخترک چمدون هاش رو بسته و روی تختش با اون ملافه سفید چروک نشته ....توی چمدون هاش لباس نیست ... یه مشت خاطره است ... یه عالمه یادگاری .... تموم روزهای گذشته و افکارشه !!

 دخترک به نظر شاد نمی یاد ....شاید داره فکر می کنه که کجا بره ...؟! آخه دوست داره از دنیا و آدماش فرار کنه ....!!

 شایدم منتظره ...منتظر یه شاهزاده ...یه فرشته که بیاد دنبالش ... دستش رو بگیره و از روی تخت بیاردش پایین و با هم برن به یه جای دور ... توی مسیر واسش چمدون هاش رو بیاره و هیچ موقع از سنگینی اونا به دخترک شکایت نکنه !!! نگه این آت و آشغالا چی ان که دنبالت راه انداختی ...بفهمه که اونا همه داشته دخترکه ...همه خاطراتش ...تموم زندگیش ......

آخرش چی به سر دخترک میاد من نمی دونم !!!!

درخت خشکیده !

این یکی رو دوست دارم چون مبهمه ... شاید مثل قلبمه.... ...مثل این روزهام ....

یه درخت خشک توی یه جای سرسبز .... شاید یه رهگذر ظاهر بین فکر کنه که همه چیز واسه سبز شدنش محیاست .... اما کسی چه می دونه ... شاید این درخت توی یه جای سرد سبز میشه یا شایدم یه جای گرم و خشک ..... !!!! یا شایدم به خاطر این خشکه که ریشه هاش توی یه مردابه !!!!!!

شاید این آخرین تلاشای یه درخت خشکه برای زنده موندن .... برای رهایی از مرداب .... تلاش یه روح مرده برای زندگی !!!!!!

جالبیش اینه که از یکی از شاخه های خشک درخت که توی یه شب تاریک اما پر از ستاره است یه در آویزونه .... همه جا تاریکه اما اون در روشنه !!! و از همه جالب تر دستگیره دره که از بقیه جاها روشن تره !!! انگاری یکی با چراغ قوه نور انداخته روش .....

شاید می خواد بگه توی یه مرداب با یه روح مرده و خشک ...توی یه شب تاریک میشه یه دفعه نور بتابه روی یه در و مسیری برای نفس کشیدن پیدا بشه !!

این در ... این میوه درخت مال کیه نمی دونم؟! .... نمیدونم که میشه هر رهگذری دست دراز کنه و بچیندش یا نه ؟؟؟! نظر شما چیه ؟؟؟

حالا به نظر شما کدومشون قشنگ ترن ؟؟؟

قالب فعلیم

این دخترک

یا این درخت خشک

 ؟؟؟؟؟

  

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:49  توسط مهری  | 

۱- اگه یه موقع بال و کتف رو خوندی یال و کنف بدون که خیلی خوابت می یاد....

۲- نمیشه پول های توی جیب آدم با نمره های پایان ترم نسبت مستقیم داشته باشه نه معکوس ؟؟؟!!

پ ن : میشه کسی تفسیر بیفته ؟؟؟

۳- هی می خوام اینجا رو عوض کنم ... اما نمی دونم چرا وقت نمیشه ؟

پ ن : در حال اضافه کردن پول های توی جیب هستیم گویا !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 8:35  توسط مهری  | 

ـ میگم بچه ها نیمه شعبان کیه ؟؟

ـ جمعه .

ـ اِ اِ اِ  .... هااااااااااااااااااان !! می گم هر چی تو تقویم نگاه می کنم تعظیلی نمیبینم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 9:55  توسط مهری  | 

ـ می گم بچه ها من رژ  ام خیلی پر رنگه ؟؟؟ حراست گیر نده ؟

ـ نه... عینک بزن !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 9:49  توسط مهری  | 

گاه دلمان می خواهد هر چه آب توی دهنمان است جمع کنیم و تف کنیم به این سرنوشت ...به این زندگی !

پ ن : دلم گرفته ای دوست .... هوای گریه دارم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 8:32  توسط مهری  | 

از روزی که همه چیز تمام شد دیگر اشک هایم هر روز و هر دقیقه نمی ریزد .

روزهای بدی ندارم ... گرمای تابستان است و ترم تابستانی... ! گرمای تابستان است و کار !

تفریح هم هست ! مهم تر از همه آرامش هست !

چیزی که گاه زجرمان می دهد حرف های این و آن است که " ۴ سال علافش کردی ... گناه داره ... یه راست میری جهنم "

و این حرف ها آزارمان می دهد ... اشکمان را در می آورد ... می ترسیم حلالمان نکند .... می ترسیم نفرینش همیشه دنبال زندگیمان باشد ... اما می دانیم من و او کنار هم هیچ وقت ما نخواهیم شد .

 

روز های بدی نیست ...خود گمشده با سرعت بسیار کمی در حال بازیابی است . هر چند کم است

اما همین هم خوشحالمان می کند !

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 10:11  توسط مهری  | 

چقدر دوست داریم خیلی چیزها بگوییم و نمی شود !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 21:42  توسط مهری  |